"ایندیگو"شهر کتاب این شهر است.شکلات های خوبی هم دارد و من هر بار که از کنارشان رد می شوم یاد خیلی "نفرات" می افتم و هی توی دلم می گویم بخرم یا نخرم.بگذرم یا نگذرم ...اینجا توی "ایندیگو"می توانی ساعت ها-از وقتی که باز می شود تا وقتی که بسته می شود-خودت را پخش کنی روی زمین بین قفسه کتاب ها و آنقدر کتاب ورق بزنی که...که چی؟اصلن هر چقدر که دلت می خواهد کتاب ورق بزنی و هیچ کسی هم نیاید هی از کنارت رد شود و نگاه سنگینش را بریزد روی سر تا پایت.البته که توی بعضی از کتاب سرا های ایران هم که به نظرم دنیایی بود و هست هم می شد ساعت ها نشست.حتی توی یکی شان می شد نشست و چای آویشن کوهی با عناب خورد و غزل خواند یا توی نشر مرکز که می شد هزار سال ایستاد و به حرف های آدم هایی که می آمدند و می رفتند و هر کدام یک نظر می دادند یواشکی گوش داد و هیچ کتابی را هم ورق نزد و نخرید و آخرش هم مثل همان اول که خوش آمد شنید خوش آمد شنید.
البته خدا می داند که من هیچ کدام از کتابفروشی های آن خاک را با هزار تای ایندیگوهای این شهر عوض نمی کنم...دلیلش را هم نمی دانم-حتی نمی دانم تعصب است یا چیز دیگر-
از ایندیگو یک کتاب خریدم.خرید کتاب یعنی دل بستن به خانه ای که در آن زندگی می کنی.یعنی خشت های خانه را ساختن...به گمانم دارم به اینجا عادت می کنم.
همین جوری که چهار زانو نشته ام کف زمین و عکس های یک کتاب نزدیک چهار کیلویی را نگاه می کنم-کیلو واحد خوبی برای کتاب نیست اما کتاب واقعن نزدیک چهار پنج کیلو بود-نگاهم می افتد روی اسم "لءوناردوداوینچی".اولین بار که این اسم را شنیدمچهارم یا پنجم دبستان بودم.با خواهر جانم رفته بودیم خانه یکی از دوستان و صحبت از تابلوی مونالیزا شده بود و خالق اثر.از همان وقت که شنیدم در تمام راه برگشت به خانه و حتی وقت خوردن بستنی قیفی که خواهر از میدان بزرگمهر برایم خرید به این فکر می کردم که لئونارد و داوینچی حتمن همدیگر را خیلی دوست داشته اند و به خاطر همین هم مونالیزا شاهکار شد...یادم نمی آید که کی فهمیدم لءونارد و داوینچی فقط یک نفر بود و علت شاهکارش هم چیز دیگری بود.
به قول بچه ها سوتی بزرگی بود.اما خفن ترینش این بود که از خواهر پرسیده بودم که چطور از آرد نخودچی،نخودچی درست می کنند و آیا قالب مخصوصی دارد!!هنوز هم خواهر وقت و بیوقت زیر لب می گوید نخودچی:)
دیگر دستم رو شد...من تا همین چند سال پیش-همین نزدیکی ها که با سنسورهای نوری کمی آشنا شدم خیال می کردم یک نفر هست که عصرها چراغ برق های خیابان ها و پارک ها را روشن می کند.راستش از همان اول هم می دانستم که این شغل خیلی منطقی نیست و به خاطر همین هم هیچ وقت نه توی انشا و دفتری نوشتم و نه به کسی گفتم که چقدر دلم می خواهد در آینده یکی از آن نفرات باشم و هیچ کسی نمی دانست که من تمام روز را به عشق آن لحظه های عصر که چراغ ها روشن می شوند سر می کنم...
حالا این روزها با این وضعیت کار که من از کارم استعفا داده ام-دلیل خاصی هم نداشت...سر کار رفتنم روزهای بد مدرسه اول راهنمایی ام را می آورد جلوی چشمانم-آرزو می کنم یک کار خوب توی همین مایه ها-مایه های تیر برق و اینها-پیدا کنم البته که کار توی "تیم هورتون" هم گزینه خوبی برای من شکمو است.
امشب "خاله ن" می گفت که باید اعتماد کنی...حرفی که خواهر هم همیشه میزند و این روزها بیشتر.درسی که پدر تمام تلاشش را می کرد -با شکر گذاری و ایمان به خیر بودن آنچه که پیش می آید-یادمان دهد.
اعتماد می کنم...
***
از کجا به اینجا رسیدم...از" ایندیگو".