تبليغاتX
" کلام از نگاه تو شکل می بندد "

" کلام از نگاه تو شکل می بندد "

 

"می بینی...این گونه ،این قدر دوستت دارم"...نمی بیند.

کور است.باید دستش را بگیرم و بگذارم روی قلبم تا ببیند چقدر برایش می تپم.

http://www.lyricsmode.com/lyrics/l/lara_fabian/je_taime.html

می بینی ... این گونه،این قدر دوستت دارم...همه این ها را من فریاد زدم.

-گفت که این ها را برایش بنویسم...دلم نیامد بگویم نه نمی نویسم...از نوشتن خوشش می آید-

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 7:16  توسط بهارک سلطانی  | 

 

می گویم به حق این دانه های باران و صدای شان زیر چرخ های ماشین هایی که از رو به روی ساختمان می گذرند بیا و انعطاف داشته باش.بیا مثل آب که شبیه ظرفش می شود شبیه این دسته از جماعت اطرافت شو-شبیه آن دسته که تا حالا از دور نگاهشان می کردی-می گویم بیا و طریقی دیگر ... بعد همین جوری می آید توی کله ام که "دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد"بعد می گویم اصلن به حق این دانه های باران و اشک های  روی گونه های دل شکسته و دل نشکسته اما دلتنگ به هر طریقی که دلت می خواهد به هر طریقی که دلت می گوید باش...بعد دلم می گوید که "جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد".

اینکه این وقت شب-این بی وقت-دلم خواست نصیحت نشنود یعنی که خیلی خوش جا گرفته ای در این  دل تنگ.

-از طرف او که بیدار است به او که بیدار است-

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 7:30  توسط بهارک سلطانی  | 

 

من که الان این وقت شب فرو رفته ام توی یک صندلی گرم و نرم،اما دلم کنار دریاچه شهر است.

دلم کنار دریاچه این شهر زل زده است به این وقت شب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391ساعت 8:29  توسط بهارک سلطانی  | 

 

"احساس می کنم چندین هزار چشمه خورشید در دلم می جوشد از یقین"

بعضی ها فقط خودشان نیست که هستند...امشب به بامداد فکر می کردم و اینکه یک نفر(به گمانم فریدون -عزیز- مشیری)در موردش گفته بود : "با اینکه یک پایش را قطع کردند اما همچنان می دوید".

***

احساس شور و شعف می کنم و نمی دانم این از کجا آب می خورد!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 فروردین1391ساعت 8:13  توسط بهارک سلطانی  | 

 

"دیدم به خواب خوش" که دستت روی شانه ام بود.

به چه(!!!) "حواله" ات-اش- کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 6:4  توسط بهارک سلطانی  | 

 

"ایندیگو"شهر کتاب این شهر است.شکلات های خوبی هم دارد و من هر بار که از کنارشان رد می شوم یاد خیلی "نفرات" می افتم و هی توی دلم می گویم بخرم یا نخرم.بگذرم یا نگذرم ...اینجا توی "ایندیگو"می توانی ساعت ها-از وقتی که باز می شود تا وقتی که بسته می شود-خودت را پخش کنی روی زمین بین قفسه کتاب ها و آنقدر کتاب ورق بزنی که...که چی؟اصلن هر چقدر که دلت می خواهد کتاب ورق بزنی و هیچ کسی هم نیاید هی از کنارت رد شود و نگاه سنگینش را بریزد روی سر تا پایت.البته که توی بعضی از کتاب سرا های ایران هم که به نظرم دنیایی بود و هست هم می شد ساعت ها نشست.حتی توی یکی شان می شد نشست و چای آویشن کوهی با عناب خورد و غزل خواند یا توی نشر مرکز که می شد هزار سال ایستاد و به حرف های آدم هایی که می آمدند و می رفتند و هر کدام یک نظر می دادند یواشکی گوش داد و هیچ کتابی را هم ورق نزد و نخرید و آخرش هم مثل همان اول که خوش آمد شنید خوش آمد شنید.

البته خدا می داند که من هیچ کدام از کتابفروشی های آن خاک را با هزار تای ایندیگوهای این شهر عوض نمی کنم...دلیلش را هم نمی دانم-حتی نمی دانم تعصب است یا چیز دیگر-

از ایندیگو یک کتاب خریدم.خرید کتاب یعنی دل بستن به خانه ای که در آن زندگی می کنی.یعنی خشت های خانه را ساختن...به گمانم دارم به اینجا عادت می کنم.

 همین جوری که چهار زانو نشته ام کف زمین و عکس های یک کتاب نزدیک چهار کیلویی را نگاه می کنم-کیلو واحد خوبی برای کتاب نیست اما کتاب واقعن نزدیک چهار پنج کیلو بود-نگاهم می افتد روی اسم "لءوناردوداوینچی".اولین بار که این اسم را شنیدمچهارم یا پنجم دبستان بودم.با خواهر جانم رفته بودیم خانه یکی از دوستان و صحبت از تابلوی مونالیزا شده بود و خالق اثر.از همان وقت که شنیدم در تمام راه برگشت به خانه و حتی وقت خوردن بستنی قیفی که خواهر از میدان بزرگمهر برایم خرید به این فکر می کردم که لئونارد و داوینچی حتمن همدیگر را خیلی دوست داشته اند و به خاطر همین هم مونالیزا شاهکار شد...یادم نمی آید که کی فهمیدم لءونارد و داوینچی فقط یک نفر بود و علت شاهکارش هم چیز دیگری بود.

به قول بچه ها سوتی بزرگی بود.اما خفن ترینش این بود که از خواهر پرسیده بودم که چطور از آرد نخودچی،نخودچی درست می کنند و آیا قالب مخصوصی دارد!!هنوز هم خواهر وقت و بیوقت زیر لب می گوید نخودچی:)

دیگر دستم رو شد...من تا همین چند سال پیش-همین نزدیکی ها که با سنسورهای نوری کمی آشنا شدم خیال می کردم یک نفر هست که عصرها چراغ برق های خیابان ها و پارک ها را روشن می کند.راستش از همان اول هم می دانستم که این شغل خیلی منطقی نیست و به خاطر همین هم هیچ وقت نه توی انشا و دفتری نوشتم و نه به کسی گفتم که چقدر دلم می خواهد در آینده یکی از آن نفرات باشم و هیچ کسی نمی دانست که من تمام روز را به عشق آن لحظه های عصر که چراغ ها روشن می شوند سر می کنم...

حالا این روزها با این وضعیت کار که من از کارم استعفا داده ام-دلیل خاصی هم نداشت...سر کار رفتنم روزهای بد مدرسه اول راهنمایی ام را می آورد جلوی چشمانم-آرزو می کنم یک کار خوب توی همین مایه ها-مایه های تیر برق و اینها-پیدا کنم البته که کار توی "تیم هورتون" هم گزینه خوبی برای من شکمو است.

امشب "خاله ن" می گفت که باید اعتماد کنی...حرفی که خواهر هم همیشه میزند و این روزها بیشتر.درسی که پدر تمام تلاشش را می کرد -با شکر گذاری و ایمان به خیر بودن آنچه که پیش می آید-یادمان دهد.

اعتماد می کنم...

***

از کجا به اینجا رسیدم...از" ایندیگو".

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 6:30  توسط بهارک سلطانی  | 

 

هی بهارک...جان عزیزت بیا و کمی آرام بگیر.بیا بنشین همین جا و دلت را هم بنشان همین جا...همین جا بین انگشت ها و چشم های خسته ات که فکر کنم دیگر از بس سد بوده اند دارند می ترکند.اصلن سدشان را بشکن.اصلن بیا بنشین همین جا و بی خیال همه چیز شو.بیا کمی استراحت کن.بیا و این فنجان داغ را توی دستت نگه دار تا انگشت هایت جان بگیرند.بیا...جان عزیزت بیا و کمی آرام بگیر.

***

هی بهارک...هیچ چیز این دنیا نه غم و نه شادی اش و نه آدم هایش و نه حتی عشق هایش نباید تو را اینقدر ناآرام کند که حالا شده ای.

+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1391ساعت 7:41  توسط بهارک سلطانی 

 

یک هو دلم شد مثل دل مادری که دارد دخترش را می فرستد خانه شوهر.همان قدر بی تاب همان قدر نگران همان قدر خوشحال.اصلن من تخصص پیدا کرده ام در داشتن حس های متفاوت در یک لحظه.نیمه شب است -به افق این شهر- و نیمه شب همیشه من را یاد دعاهایی می اندازد که خدا به واسطه اش گنج های سعادت را به حافظ داد.حالا که نیمه شب است می خواهم تا خود سحر برایش دعا کنم.دعا کنم که گنج سعادت را پیدا کند...که به نظرم و به نظرش آرامش و شادی و در نهایت عشق است.رنگ تنهای م دارد متفاوت می شود.مثلن اگر تا حالا قرمز بود حالا می شود نیلی...از این سر طیف به آن سر طیف.

چمدان هایش را همین طوری گذاشته است کنار در و من نگران مسواکش هستم که جا نگذارد.نگران دلش هستم که مطمءنم بالاخره قسمتی ش را اینجا جا برای من می گذارد.

خوابیده است.می خواهم برایش یک فال حافظ بگیرم.خدا را شکر حواسم بود کتاب حافظ را از جلو چشمش بردارم و دوباره کنار سین های هفت سین-چهار سین مان-و آن دانه های عقیق بگذارم.

برایش یک فال حافظ می گیرم...

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم/از بخت شکر دارم و از روزگار هم

انگار ته ته ته دلم با شعر حافظ نسبتی دارد...به قول فریدون هر چه پیش بیاید خیر است-همیشه این جمله اش را با صدای خودش می شنوم-.

خوابم می آید.خوابیده هم می شود تا خود سحر برایش دعا کرد.

***

یک اشاره کوچولو برای خودش که فردا خواهش می کنم اینجا را بخواند:دردت به جانم خواهر جان

+ نوشته شده در  جمعه 11 فروردین1391ساعت 11:1  توسط بهارک سلطانی  | 

 

دلم خیلی گرفته.مثلن امروز مرخصی گرفتم که به کارهای عقب افتاده ام برسم اما تا الان که ساعت۶ و چند دقیقه عصر است هنوز کاری از پیش نبرده ام.

می روم توی آشپزخانه تا سر و سامانی به وضعیتش بدهم و دستورات رسیده را هم اطاعت کنم:)شاید اشتهایم هم باز شد و به اعتصاب غذای بی هدف یک روزه ام پایان دادم.از توی فریزر یک قالب کره بزرگ بر می دارم و تصمیم دارم تکه تکه اش کنم.یخ زده است مثل انگشت هایم.با یک چاقوی لیزری که از توی مترو تهران-در اصل بازار تهران،از بس که مرکز داد و ستد بود- خریده بودم و با خودم آورده ام چون یک جورایی عصای دست است وقت آشپزی و هیچ وسیله دیگری جای آن را نمی گیرد افتاده ام به جانش.یخ زده است...سخت است و به همین خاطر درست بریده نمی شود.خرد می شود می شکند.رادیو فردا که از مدتی قبل برای خودش و در و دیوار موزیک پخش می کند یکی از آهنگ های مورد علاقه ام را پخش می کند...از بیژن مرتضوی ست...رقصی بکن چرخی بزن رقصی مث ه وسوسه رها شدن.

چاقوی لیزری را می گذارم روی کابینت و می آیم رو به پنجره و می رقصم...و بین رقصم هم هی چرخ می زنم.یاد حرف "رایا" دختر بچه پنج ساله ای می افتم که به خواهر هشت ساله اش می گفت که با ذهنت نرقص...با روحت برقص.و ذهنم را رها می کنم...رها از خبرهایی که در بالاترین بود از نامه تلخی که امروز مدیر گروه یکی از دانشکده ها-دیمیتری-برایم فرستاد.از بار سنگین و تلخی که بعضی از دوست هایم به دوش می کشند.از نگرانی هایم برای خواهر و برادر.از دلتنگی ام برای تو...از تو-حتی-.و می رقصم تا آخر آهنگ :)

کره نرم شده است راحت تر تکه تکه اش می کنم.

ذهنم که دوباره پر شود چرخی می زنم.توی این چرخ زدن اسراری هست...

+ نوشته شده در  شنبه 5 فروردین1391ساعت 3:4  توسط بهارک سلطانی  | 

 

دلم بد جور گرفته است.دلم می خواهد بزرگ باشد آنقدر که تمام غم های دنیا هم به دلش بریزد باکش نباشد.

+ نوشته شده در  جمعه 4 فروردین1391ساعت 23:32  توسط بهارک سلطانی  | 

 

"هفت" اتوبوسی ست که نمی آید.یک ربع مانده به ۱۲ شب و شهر امن و امان است-مثل کوچه های قدیمی که در و دروازه داشت-حدود ده دقیقه تا خانه را پیاده می آیم.هوای اول بهار،آخر هوای بهار است. یاد بهشت می افتم که نه سرد است و نه گرم و بعد همین جوری یاد بابا می افتم و بعد تمام سعی ام را می کنم که یاد نبودنش نیافتم.به این نسیم خنک فکر می کنم و به شعری که امروز توی مترو-ساب وی-از خاقانی خواندم:چه شادی بخش و غم برداری ای باد...دلم زنهاری است آنجا در آن کوش/که باز آری دل زنهاری ای باد...نشان از یوسف من داری ای باد.همین ش به یادم مانده است...یاد من خیلی زود فراموش می کند.همه اش هم به خاطر حواس پرتی ست.خاطرم مجموع نیست پریشان است مثل زلف یار می ماند.توی این قدم هایی که برمی دارم به خودم می گویم فکرت را آزاد کن بچه جان .دلت را -قلبت را-رو کن...رو به راه.زمین شاهد است که چند بار گفتم و هی سرم را هم تکان تکان دادم که مثلن خیالم راحت.عزیزی از طیف آدم ها گفته بود و اینکه به نظر می رسد من آن ور طیف-سمت چپ- باشم اما اینور طیف هستم و با دست سمت راست را نشان داد...و چند شب پیش از این،خواهر می گفت که تعادل اصل مهمی ست-خواهر بعضی وقت ها غیب می گوید-تعادل یعنی وسط طیف یعنی نه چپ نه راست.یعنی خیلی سخت...یعنی بخواهی از " راه آهن تا تجریش" را روی لبه جدول راه بروی آن هم نه با "کفش کتانی" با کفش کمی پاشنه دار.می دانم امتحان سختی ست.سخت تر از تمام امتحان هایی که داشته ام.

این بهار برایم کمی متفاوت است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 فروردین1391ساعت 10:33  توسط بهارک سلطانی  | 

 

مثل آدمی که "دل و دینش"،"دل و دینش را برده باشد" ... یک چنین آدمی شده است.

***

خسته از راه مثل آدمی که دل و دینش،دل و دینش را برده باشد و پی خبری از دل و دینش می گردد-دقیقن شبیه چنین آدمی-می آیم روی زمین می نشینم و این "ایسر" داغون را روی پاهایم می گذارم و توی یکی از این فضاهای مجازی چشمم می افتد به رفتن خانم دانشور.می روم به آن صبح سالها قبل-بین ۷۱ تا ۷۴-که در یکی از اتاق های طبقه دوم خانه دایی جانم از توی قفسه سفید فلزی پر از کتاب،یک کتاب برداشتم که اول آن نوشته بود :"تقدیم به دوست که جلال زندگی ام بود"...

حالا می فهمم که چرا وقتی بار سفر به این مملکت را می بستم عکس خانم دانشور-با عکاسی خانم مریم زندی-را هم گذاشتم توی همان پاکتی که عکس های مامان و بابا را گذاشته بودم و با خودم آورده ام...امشب خواهر به دوستش می گفت ناخودآگاه آدم یک چیز هایی می داند...ناخودآگاه من آن موقع چقدر آگاهانه عکس را برداشته بود ..."یوسف" اولین تصویر من از همسر آینده ام بود:)

بعضی ها چقدر پر رنگ هستند و آدم هیچ حواسش نیست.

***

"ماه بالای سر آبادی ست" و خوابم می آید و نمی برد.

+ نوشته شده در  جمعه 19 اسفند1390ساعت 10:50  توسط بهارک سلطانی  | 

 

http://tighmahi.blogspot.com/2012/02/blog-post_28.html

این رو خیلی دوست داشتم.گفتم اینجا باشه اگر دوستی رد شد و حوصله کرد بخونه.

و همین طور این یکی رو.

http://www.whitecrows.blogfa.com/post-53.aspx

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 اسفند1390ساعت 20:39  توسط بهارک سلطانی  | 

 

اوضاع اصلن خوب نیست.کاش به قول شازده کوچولو فقط یک جای کار می لنگید.این روزها همه چیز می لنگد-حتی پای چپ من که کمی درد می کند-اما ته ته ته دلم نگران نیست ته ته ته اش نمی ترسد.شادیِ جمعیِ میلیون ها شبیه من مژده است به ته ته ته دلم.

***

اعتراف می کنم اگر چه آن شبی که روی تختخواب طبقه سوم قطار تهران-مشهد دراز کشیده بودم و آهنگ "شب بود بیابان بود زمستان بود ..."فرخزاد را با صدای دلنشین دوستی گوش می کردم بیشتر از اینکه یاد "یار" -تو- باشم یاد "دیار"-ایران و عاقبتش-بودم اما امشب که این آهنگ توی سرم بیداد می کرد همه اش یاد تو بودم.

***

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد -پدر- که اگر بود حتمن از خوشحالی گرفتن اسکار گریه می کرد.که اگر بود الان یک دل سیر برایش حرف می زدم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 9:39  توسط بهارک سلطانی  | 

 

"دلم عجیب گرفته"..."چه افتاد این گلستان را" چه افتاد این دل من را!!چه افتاد!!چه افتاد!!

اول اسفند هزار و سیصد و نود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1390ساعت 9:9  توسط بهارک سلطانی 

 

"صبحانه با خبر" گوش می کنم.خدا را شکر که الان وقت صبحانه خوردن من نیست وگرنه لقمه ها همین جوری گیر می کرد توی گلویم-گیر می کرد هم به جهنم-.پر از خبر های بد است از بدی حال مردانی که دارند جان می دهند هر کدام توی یک بیمارستان...شریعتی،پارس،طالقانی.

خبرها برای من مثل بیعتی دوباره شده است.بیعت با همه آنهایی که "ایستاده اند چو شمع".

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 8:56  توسط بهارک سلطانی  | 

 

روی آیینه اتاقش زیر قشر ضخیمی از گرد و غبار با ماتیک و خط لب و اینها پر از نوشته است.گوشه سمت چپش یک چیزی نوشته شبیه این : یاری ام کن که یاری همراه و همدل برای دوست هایم باشم.اگر جزوه هایش دم دستم بود توی یکی از صفحاتش با خودکار رنگی می نوشتم که یاری ات کرده یار همراه و همدل برو خوش باش.

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1390ساعت 9:15  توسط بهارک سلطانی  | 

 

حدود ده دوازده سال پیش از خانم توسلی معلم حساب دیفرانسیل و انتگرالمان پرسیده بودیم که انتگرال کسینوس ایکس دو را چطور حل کنیم و خیلی سریع گفتند که جواب ندارد.حالا بعد از این همه سال "میم" برایم پیغام داده است که بعد از سه هفته بالاخره توانسته جوابش را پیدا کند و اتفاقن خیلی هم راحت حل می شود.-قرار است راه حل را به من هم یاد بدهد-

بعضی مساءل خیلی دیر حل می شوند...مساله تو هم همین طور.

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 10:46  توسط بهارک سلطانی  | 

 

یکی از خوبیهای شب های اینجا این است که وقتی می خواهم بخوابم خیالم راحت است کسانی هستند که در آن گوشه زمین-آن گوشه ای که تمام جان من است-بیدارند.

این زمان گمشده بین این گوشه ی زمین و آن گوشه اش را-آن گوشه ای که تمام جان من است را-دوست دارم...این زمان،مکان می شناسد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 7:41  توسط بهارک سلطانی  | 

 

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اونجا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
ته اون دره
اونجا که شبا
یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دستشو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوه ش
سر یه شاخه ش
بشه آویزون

یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
از توی زندون
مث شب پره
با خودش بیرون
می بره اونجا
که شب سیاه
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خیابونا
سر میدونا
عمو یادگار
مرد کینه دار
مستی یا هشیار؟
خوابی یا بیدار؟

مستیم و هشیار
شهیدای شهر
خوابیم و بیدار
شهیدای شهر
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
ماه میشه خندون
یه شب ماه میاد

این شعر شاملو را با صدای فرهاد گوش می کنم و دلم برای "خواهران مثل پنجه آفتاب" و "برادران سبز و محرم" م  پر می کشد...

"اگر به دست من افتد فراق را-و ظلم را-بکشم"

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 5:19  توسط بهارک سلطانی  | 

 

از "فرو ریختن بام خانه" دلگیرم.آن عصر احتمالن بهاری داشتم نان و کره با مربای آلبالو می خوردم که کمی گچ و خاک از سقف روی سرم ریخت و مامان انگشتر طلا را انداخت توی ظرف آب تا منِ کوچولوی رنگ پریده و ترسیدهِ آن روز آب طلا بخورم.به گمانم عیار انگشتری پایین بود ... رنگ پریدگی ام رفت اما ترس فرو ریختن بام خانه هنوز با من است...بیست و چند سالی می شود.

ترس فروریختن بام خانه کمی پیچیده شد و هی خودش را در اشکال مختلفی نشان داد.تا آنجایی که ترس از آمپول را هم در بر می گرفت.ترس از امتحان هم که یکی از شکل های همیشگی شد و حتی هنوز هم گاه و بیگاه به صورت کابوس امتحان " کنترل خطی" نمود می کند.

هر بار که ترسم را با بابا یا مامان در میان می گذاشتم صدایشان را-بیشتر بابا-یک جور مسخره ای شبیه من می کردند و می گفتند می ترسم.فقط بابا یک بار خیلی مهربان و جدی به من دستور داد که نترسم-آن هم توی خواب و بعد از رفتنش-.جا داشت همان موقع یادش می آوردم که خودش هم ترسید.آن روزی که با مامان می رفتند برای اولین جلسه شیمودرمانی و اجازه نداده بودند که همراهشان بروم-و من تمام عمر مدیون این کارشان هستم-بابا توی چارچوب در ایستاد و صدایش را شبیه من کرد و گفت که می ترسد و هر دو از ته دل تلخ خندیدیم...هر دومان ترسیده بودیم.

بابا رفت و بعد از چند ماه آمد-هر چند توی خواب-و گفت که نترس.رفتن بابا هر چند خیلی تلخ بود اما ترس نداشت.این برای من یعنی هیچ رفتنی ترس ندارد...حالا من مانده ام و ترس از نرفتن ها.دلم می خواهد همین امشب ترس ها و درماندگی ها و تنهایی هایم را کمی جمع و جور کنم.دلم می خواهد همه طلاهای عیار بالای دنیا را توی یک پیاله آب بریزم و آن آب را بنوشم.

بی خانه که باشی...بام خانه ات که آسمان باشد از فروریختنش نمی ترسی...آسمان که به زمین نمی رسد.

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 9:24  توسط بهارک سلطانی  | 

 

می گوید شادتر باش.نمی دانم بخش غمگین دل من را از پشت لبخند پت و پهن همیشگی ام چطور دیده است.می گوید اشتباه تو خواستن است.این حرفش را خیلی قبول دارم.همین دیروز پریروز ها مطلب خوبی درباره نخواستن خواندم -این نوع نخواستن البته که با آن خواستن قانون جذب و اینها فرق دارد-و همین امروز هم داستان اعرابی و زنش را در مثنوی خواندم...حالا من یک شنونده یا خواننده منفعلی هستم که حال و حوصله خواستن و نخواستن ندارد و دلش می خواهد همه آنچه که این روز ها شنیده و یا خوانده است را یک جا بی خیال شود-همین جوری و بی دلیل-

دلم می خواهد به او بگویم من مثل فرهادی هنرمند نیستم که جدایی ها را شیرین کنم و گوشه دلم پی آن نیستانی-یک نیستان-ست که از آن جدا شده ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 دی1390ساعت 9:54  توسط بهارک سلطانی  | 

 

دلم برایش می سوزد خیلی مظلوم است و دل شکسته...حالا هم چشمهایش درد می کند.نوک انگشت های پاهایش هم،هم یخ زده و هم درد می کند و دلش می خواهد همین حالا یک کیسه آب گرم سورمه ای داشت و می گذاشت روی انگشت های پاهایش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 دی1390ساعت 6:27  توسط بهارک سلطانی  | 

 

" دلم هنوز که هنوز است مثل همان اول ها شاید هم بیشتر از اول ها- چون که این جور چیز ها را آدم خودش متوجه نیست و طول می کشد تا در او جا بیفتد- بیشتر و به یک شکل خیلی عمیق تر و داغ تری از آن اول ها،هنوز به شکلی که بیان شدنی نیست برایت تنگ می شود،و رد پایت هیچ کجا نیست،هیچ کسی نیست که از تو نشانی بدهد،هیچ کسی نیست که بشود با او حرف تو را زد،هیچ کسی نیست که بشود تو را با او در میان گذاشت."

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 دی1390ساعت 10:22  توسط بهارک سلطانی  | 

 

"چراغ صاعقه آن سحاب-خیلی خیلی خیلی-روشن باد".

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 دی1390ساعت 7:58  توسط بهارک سلطانی  | 

 

"امروز روز اول دیماه است "به قول فروغ.سال گذشته من در چنین روزهایی هی بال بال می زدم از بی قراری.پر از گریه بودم،پر از نگرانی.روزی هزار بار به دوستم "میم"-که از بس کاریکاتور کشید و مساله ریاضی و آمار و احتمال حل کرد بالاخره کور شد و حالا چشم هایش راعمل کرده است و خیالم هم راحت است که این "میم" اصلن حوصله خواندن اینجا را ندارد چون هر بار که آدرس اینجا را گفته ام حرف را عوض کرده است و می توانم در موردش هر چه دلم می خواهد بنویسم-می گفتم بیا فرار کنیم برویم شمال.و یا هی هزار بار می آمد سر زبانم که به آن یکی دوستم بگویم بیا بشویم دو تا ریل قطار توی غروبِ آن دورها،اما نمی گفتم چون پایش می لنگید-خدا را شکر که این یکی دوستم هم اینجا را نمی خواند چون هم وقت ندارد هم اینترنت ندارد هم اینکه اگر هم وقت و اینترنت داشت نمی خواند-.هی توی دلم خدا خدا می کردم که مثلن مامان بگوید شیرش را حلالم نمی کند اگر بروم،اما مامان با اینکه شاید بیشتر از هر وقت دیگری حضورم برایش مهم بود هیچ چیزی نمی گفت.نمی گفت که نرو فقط بیشتر از همیشه قربان صدقه ام می رفت و حتی وقتی برای خرید می رفتم بیرون،دلش برایم تنگ می شد و مدام عدس پلو با ماهیچه و کتلت برایم می پخت.برادر هم نمی گفت نرو.فقط می گفت که خانه بی تو صفا ندارد،فقط می گفت بیا با بچه ها برویم کوه.فقط حواسش بود که چیپس و پفک در خانه باشد و با اینکه فصل سرد بود هی برایم بستنی می خرید-فقط او می تواند بفهمد که بستنی برای من فصل نمی شناسد-.حتی دایی جانم هم که به گمانم خودش یک زمانی قصد مهاجرت به خارجه را داشته و حالا یکی از مخالفین سرسخت مهاجرت شده است هم نمی گفت نرو.فقط به یک نقطه حوالی بالای سرم خیره می شد و می گفت مادرت تنها می شود.پدربزرگ هم نمی گفت نرو .فقط می گفت که دلش برایم می سوزد-ترحم پدربزرگ هیچ وقت مرا ناراحت نمی کند-.و منِ بدون منطقِ آن روز ها منتظر بودم که یک نفر میان عزیزانم پیدا شود و بگوید نرو و منِ بی اراده ِ آن روزها نمی رفتم و...و آن روزها نمی رفتند اگر نمی آمدم.حتی توی فرودگاه-به قول دوستم فرودگاه رباط کریم-هم منتظر بودم یک نفر بیاید و بگوید نرو.توی فیلم ها دیده بودم که در فرودگاه خیلی تصمیم ها عوض می شود .اما برای من هیچ چیزی عوض نشد...هیچ کسی نیامد.و من هجرت کردم.

آن شب من توی آسمان ها،توی ابرها که زمان معنی ندارد-یا من معنی اش را درک نمی کنم-بودم اما  یلدایی اش را حس می کردم از بس که طولانی بود.

دل کندن آسان نیست.دلداده هم که نباشی دل کندن سخت است."سلاخ " هم که باشی دل کندن سخت است.

من اما دل نمی کنم.من از آن خاک دل نمی کنم.من از آن جماعت دل نمی کنم...من تحمل این همه درد را یکجا ندارم.من از همان لحظه که در مرز هوایی ایران و یکی از همسایه ها بودم همان لحظه ای که از بس بی صدا گریه کرده بودم نفسم گیر کرده بود قسم خوردم که برگردم.-حتی اگر نه با پای خودم-

حالا یک سال می شود که مهاجرت کرده ام.مهاجرت فقط سفر از خانه به جای دیگر نیست.مفهوم گسترده ای دارد و با سختی های کوچک و بزرگ تعریف می شود.برای من سخت ترین قسمت مهاجرت هنوز نیامده است.سخت ترین قسمت وقتی است که برگردم...این بار نبودنش مثل پتک می خورد روی سرم.وقتی نیستی که شاهد تغییرات باشی ... شاهد بزرگ شدن جوجه های فامیل،شاهد پیرتر شدن پدربزرگ،شاهد زندگی های جدید رفقای قدیم،شاهد چین و چروک های دست و صورت عزیزان،شاهد تغییراتی که روزانه در شهر می دهند،شاهد احداث پل های جدید،شاهد عریض تر شدن خیابان،شاهد خراب کردن بقالی سر کوچه،شاهد برج شدن یک خانه قدیمی که هر روز از کنارش رد می شدی،شاهد گران تر شدن کرایه تاکسی و قیمت گوشت -و آدامس خرسی حتی-شاهد این همه تغییر که نباشی...که نباشم...سخت ترین قسمت ماجرای من است...دیدن این همه تغییر یک جا دل می خواهد. وقتی حرفی از تجزیه آن خاک می شنوم ...آن خاک منهای کردستان...آن خاک منهای آذربایجان...خدایا مباد روزی که با این تغییر مواجه شوم.

خدایا زمستان فقط بشود برف و باران و بوران.زمستان فقط بشود دی و بهمن و اسفند.خدایا یلدا بشود فقط همین یک شب.خدایا...زمستان آن خاک بهار شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 دی1390ساعت 4:5  توسط بهارک سلطانی  | 

 

من یکی از گیج ترین بنده های خدا هستم که امشب  در یک وضعیت بحرانی برای انتخاب خندیدن و گریه کردن،خندیدن را انتخاب کردم.توی آینه آسانسور به خودم می خندم.از طبقه اول تا هشتم می خندم ...آنقدر که تا می شوم.ته این خنده ام پر از افسوس است.پر از عصبانیت.

امشب متوجه شدم دانشگاهی که بعد از کلی حرص(!) و جوش از آن پذیرش گرفتم رشته مورد نظر من را ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 7:27  توسط بهارک سلطانی  | 

 

به وقت اذان مغرب...به وقت خیلی وقت پیش هاا:کمی قدم می زنیم و می نشینیم روی یک نیمکت فلزی سبز رنگ زنگ زده.دلم هنوز تند می زند.در آن همه تاریکی که بر نور ساختمان اصلی-که در دویست متری ماست-غالب شده است دارم از توی تقویم سبز رنگی که هدیه همکار عزیز زرتشتی ام است دنبال یک تکه از شعر اخوان می گردم.شعر را حفظ است.البته که نه به خاطر علاقه اش به اخوان که به خاطر نقاشی پشت نویس شده یکی از دوستانش که این شعر اخوان را نوشته است.تقویم را می بندم و لبه تیز تقویم را می برم توی دهانم و بی آنکه بدانم و بخواهم اصرار دارم که آن را بجوم.یک پسر بچه با یک بچه طوطی می آید کنارمان می ایستد و می گوید که فال حافظ می خواهیم یا نه...دستش را می گیرد طرف من و به پسر بچه می گوید این را می بینی...دستت را که توی سرش بگذاری برایت یک غزل حافظ می خوانَد...می خندم.خوب فال حافظ می گیرد...

و حالا که گم شده است نه برای آن نیمکت های فلزی زنگ زده نه برای آن گل های تیغ دار آبی نه برای آن پنجره های مشبک رنگی نه برای آن حوض های خالی از آب و خالی از ماهی نه برای آن درخت های گیلاس نه برای خودش حتی،فقط دلم برای فال های حافظش تنگ شده است.

دلم فال حافظ می خواهد...

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1390ساعت 6:57  توسط بهارک سلطانی  | 

 

سلام بچه هاا...صبحتون به خیر.الان به وقت اینجا یه ربع مونده به یک شب.امروز برای اولین بار کلی پیام داشتم اینجا و کلی هم خوشحال شدم...هم از اینکه وقت می ذارین و می خونین هم از اینکه هستین.مررسی.به قول رادیو پس فردا قربون همتون.

نمی دونم چرا وقتی می یام توی وبلاگ بعضی هاتون جایی که باید کد امنیتی رو وارد کنم کد نمایش داده نمی شه ... الان مدتی ه که این طوره و به خاطر همین هم هست که براتون پیام نمی ذارم.

این بار رو نذارین به حساب تنبلی.

همتون برام عزیز هستین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1390ساعت 9:19  توسط بهارک سلطانی  | 

 

دوستم می گوید که قلب عصب ندارد.می گوید به خاطر همین است که وقتی دور و برش درد می گیرد احتمال می دهند به قلب مربوط است...اگر عصب ندارد پس چرا قلب من الان اینقدر درد می کند؟!!قلبم درد می کند خدااااا.

قلبم درد می کند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 2:6  توسط بهارک سلطانی